پرسیدم: گلفروش!؟ من تا به حال گل به این زیبایی ندیده بودم! برایش چقدر زحمت کشیدی؟
گلفروش آهی کشید و گفت: ماهها... ماهها...
پرسیدم: این گل واقعا زیبا است! عمر این گل چقدر است، گلفروش!؟
گلفروش تبسمی کرد و گفت: کوتاه... خیلی کوتاه..
پرسیدم: ولی گلفروش!؟ این گل خیلی زیباست!!
گلفروش که از ابتدا گل را نوازش میکرد، به نوازش گل ادامه داد و گفت: آری فرزندم.. من گلهای زیادی دارم اما تقدیر این گل زیبای من همین است... و این چیزی از گل بودنش در میان گلها برایم کم نمیکند... برای من که او را خلق کردم و پروردگار او بودم... فرزندم.. شیرینی این گلهای زیبا به طول عمرشان نیست، به همین موهبتی است که سخاوتمندانه با حضورشان تقدیمت میکنند... و این افتخار که میهمانت میکنند تا لحظهای به تماشایشان بنشینی... آنگاه تا روزگار برجاست من شاد از این ضیافت بزرگ برای همگان قصهها از موهبت حضورش خواهم گفت...
آنگاه گلفروش ادامه داد: فرزندم، میدانم دیروقت است... ولی حالا که تو هم به راز گل زیبای من پی بردی، اگر چند لحظه صبر کنی، غروب زیبایش را هم خواهی دید و آنگاه برای همیشه شیفتهاش خواهی شد...
لحظاتی گذشت. گل زیبای گلفروش غروب کرد. گلفروش گل را در پارچهای پیچید، آن را در صندوقچهای گذاشت، درب آن را بست و از من خداحافظی کرد.
و من مبهوت ِ این ضیافت و آکنده از شوق ملاقات آن گل زیبا و لبریز از هیبت و جلال آن گلفروش ِ حکیم،
پای در خیابان گذاشتم و دیوانهوار به راه خود ادامه دادم...

===
پ.ن:
این پست را تقدیم میکنم
به پسرخاله محمد و فرزانه خانم،
و نوگل زیبایشان؛ علیاکبر عزیزم؛ که چند روزی مهمان دنیای ما بود...