<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>  طلبه ای که خیلی وقته ننوشته </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com</link>
<description> هنوز عمامه بر سر نگذاشته‌ام ... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 23:58:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پیرمرد پشت فرمان تاکسی</title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;اول ها فکر می‌کردم عروسم نمی گذارد ! &lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدش بود که فهمیدم عروس بیچاره گناهی ندارد... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثلا توی اداره که زنش نیست &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلفن اداره هم که هست &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی چند باری رفتم اداره دیدنش &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت برایم چای بیاورند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و احترام گذاشت &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب آنجا هم سرش شلوغ بود &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقصیری هم ندارد &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یعنی می‌دانی چرا این حرف‌ها را می‌زنم؟ &lt;br /&gt;
 &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بچه بود بزرگش کردم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خواست برود سربازی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک سبد بادام همراهش دادم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زن می خواست &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرفتم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت خانه &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خریدم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این است که حالا نمی‌دانم &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا پسرم به من زنگ نمی زند..!!&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 23:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجسمه‌تمام‌قدمریم‌مقدس‌است‌که‌بابازوانی‌افراشته‌به‌زائران‌خانه‌اش‌[درترکیه‌]خیرمقدم‌می‌گوید</title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2012/04/MaryameTamamGhad.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مریم این‌روزها اینگونه تمام‌قد نایست مریم &lt;br /&gt;اینگونه بازوان افراشته‌ات را نشان‌مان نده مریم... &lt;br /&gt;که به خانه‌ات مریم و زایران خانه‌ات حسودی‌ام می‌شود مریم... &lt;br /&gt;و خیر مقدمی حتی که این مجسمه‌ات نثارشان می‌کند حتی... &lt;br /&gt;و به بوسه‌ای که پای درب خانه‌ات می‌زنند حتی... &lt;br /&gt;و به قبری که پای کوه زیتون داری مریم... &lt;br /&gt;مریم این روزها، اینگونه تمام‌قد نایست مریم... &lt;br /&gt;و اینگونه مریم... &lt;br /&gt;بازوان ِ افراشته‌ات را نشان‌مان نده مریم... &lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 18:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای یک دوست که شاید خیلی‌هاتان بشناسیدش، طلبه‌ای بی پایان. </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;1 &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;&apos;times new roman&apos;, times, serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;ببینین
 بچه ها،یک آدمهای هستند که امیدشان به ماست.یک آدمهای هستند که نوشته های 
ما را حرفهای حوزه حساب میکنند.یک آدمهای هستند که خیال میکنند ما طلبه های
 خوبی هستیم.یک آدمهای هستند که نمیدانند اینها همه اش بازی است.نمیدانند 
ما،پرتی های حوزه هستیم که از سر علافی وب میزنیم.نمیدانند ما بعض مان 
آدمهای کثیفی هستیم.بعض مان در نت دنبال دختربازی ای هستیم که در خارج 
نمیتوانیم.نمیدانند بعض مان.(نقطه.بس کنم.).حتی یک آدمهایی هستند که دنبال 
دین میگردند در حرفهای ما.از ما سوال میپرسند حتی.اینها آدمهای احمقی 
هستند.ولی ما آدمهای احمقی نیستیم،بعض مان آدمهای کثیفی هستیم.. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;&apos;times new roman&apos;, times, serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;&apos;times new roman&apos;, times, serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;2&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;ما مال اینجا هستیم. ما اپوزیسیون نیستیم. اگر فیلتر شده ایم، اشتباهی بوده. نه اینکه حق مان باشد. نه اینکه ما غریبه باشیم.. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;رفتن
 به وردپرس،زدن سایت، تائید این اتهامات است. قبول این است که ما 
گناهکاریم. گناهکار فرار میکند. از نظارت خودش را خارج میکند. این نظارت، 
هرچقدر پراشتباه، هرچقدر براساس قوانین غلط، هرچقدر نادیده انگارانه، 
بالاخره مال کشور من است. این همان قانون بدی است که از بی قانونی بهتر 
است..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;دوباره
 در بلاگفا مینویسم. برای اینکه بگویم از نظارت نمیترسم. برای اینکه بگویم 
در همین قانون بی قانونی هم،من اشتباه نکرده ام. و برای اینکه بگویم با 
فیلتر و مسدود کردن، نمیتوانید ما را«بیگانه»کنید و به«بیگانه گی»بکشانید. 
ما، آدمهای«اینجا»ئیم. حال هرکس هم که مسئول اینجا باشد چند روزی.. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: times new roman,times,serif;&quot;&gt;3&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد خواستم دلداری‌ات بدهم. گفتم ما مقصر نیستیم، گفتم دوره‌مان کرده‌اند، آن روز کنار پنجره آن اتاق توی خانه تیمی ایستاده بودیم و به حوض وسط حیاط نگاه می‌کردیم. پاییز بود. گفتم هر جا برویم میایند، پاییز بود. شاید هم زمستان. یادم نیست. توی حیاط برگ‌های ریخته بود. خیلی زیاد. گفتم آنها همه را له خواهند کرد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;4&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و اینکه دلم نوشته‌هایت را خواست و اینکه خیلی وقت است توی گودر هم نمی‌نویسی و یک آدم‌هایی هستند در بیرون نوشته‌هایت را جعل می‌کنند و کلا زندگی خیلی مسخره است (!) و این آدرسی که اول اینجا گذاشته بودم و حالا در ادامه آورده‌ام و جعلی بود و وبلاگ ِ تو نبود و کسی که داشت سوء استفاده میکرد و مطالب قبلی‌ات را داشت بدون اجازه می گذاشت و وبلاگ به تو تعلقی نداشت و کلا ماجرای خیلی مسخره‌تری بود: &lt;font face=&quot;&apos;times new roman&apos;, times, serif&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://talabe2.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;طلبه‌ای بی پایان&quot;&gt;http://talabe2.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;5&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و این که لینکش را در ادامه آورده‌ام و وبلاگ اصلی‌ات بود و می‌نوشتی و هی فیلتر می‌شد و دیگر نمی‌نویسی و آن جمله‌ای را که آن بالای وبلاگت نوشته بودی که «سالهاست حوزه خفه شده و من از همان خفه‌شدگانم که اینجا می‌نویسم» را می‌توانی اگر فردا جای دیگری جایی بود برای نوشتن روی سردرش بنویسی با این تفاوت که «سالهاست اینترنت خفه شده و من از همان خفه‌شدگانم که اینجا می‌نویسم» &lt;font face=&quot;&apos;times new roman&apos;, times, serif&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://talabe7.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;طلبه. ضد. بی‌پایان&quot;&gt;http://talabe7.blogfa.com &lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 17:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام کردن‌هایم را دیگر دوست ندارم </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سلام... سلام... سلام... هی سلام... هی احوال‌پرسی... چهارسال 
است لبخند میزنم توی این مدرسه‌ای که درس میخوانم... چهار سال است فکر 
می‌کنم دارم چیزی را پشت لبخندهایم پنهان می‌کنم و با سلام فریب می‌دهم همه
 آدم‌های دور و برم را... و آخوند‌های دور و برم را... و هم مدرسه‌ای‌های 
دور و برم را... 
و طلبه‌های ورودی جدید... و آن‌هایی که باهم آمدیم اینجا درس‌های طلبگی 
بخوانیم... و آنهایی که اینجا کار می‌کنند، یا کارمند... یا نگهبان... یا 
آقای مدیر ... از دور که پیدایم می‌شود خوشحال برایم دست تکان می‌دهند که 
قرار است مجالست‌شان کنم... مجالست‌ام را دوست دارند... مجالست  پسرک 
طلبه‌ای که از چهار سال پیش که توی این مدرسه پیدایش شد همیشه خندیده... 
همیشه خوشحال بوده... اگر سلام نکنم از اینکه شاید روزی ناراحتم کرده باشند
 عذرخواهی می کنند... اما من با خودم مشکل دارم... با مهربان بازی های خودم
 و
 نقابی که با این واژه بر صورت زده ام... مرا ببخشید اگر گاهی نگرانتان 
میکنم... اگر این چند ماه آخر مدام گفته اید تو دیگر آن پسرک شاد قبلی 
نیستی و من با لبخند جوابتان داده ام که نه هیچ چیز عوض نشده... و با شوخی 
کوچکی که سعی می کنم شبیه همان شوخی های قدیمی مان شود می خواهم نگرانی تان
 را بر طرف کنم... اما خودم از ساختگی بودنش استفراغ می کنم... و از با هم 
بودنمان پا به فرار میگذارم... مرا ببخشید... من می‌دانم آخوند باید لبخند 
بزند، آخوند باید سلام کند، من اما از خودم فرار می کنم... 
من، طلبه‌ای که نعلین سفید می‌پوشم و عبای خاکستری بر سر دارم... دیگر 
لبخند زدن‌ها و سلام
 کردن‌هایم را دوست ندارم... ببخشید اگر دیگر سلام نمی‌کنم... مرا 
ببخشید... شماها همه‌تان خوبید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;&lt;br /&gt;===&lt;br /&gt;پ.ن: &lt;br /&gt;یک پست قدیمی، شاید هم خیلی قدیمی، &lt;br /&gt;این را فروردین 89 نوشته بودم، &lt;br /&gt;از آن روزها تصاویر زیادی در ذهنم نمانده جز همین پست‌هایی که توی وبلاگم هستند، &lt;br /&gt;بعضی‌هاشان ثبت عمومی و بعضی‌هاشان ثبت موقت.. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;







</description>
<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 14:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای علی‌اکبر عزیزم.. </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پرسیدم: گل‌فروش!؟ من تا به حال گل به این زیبایی ندیده بودم! برایش چقدر زحمت کشیدی؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گل‌فروش آهی کشید و گفت: ماه‌ها... ماه‌ها... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسیدم: این گل واقعا زیبا است! عمر این گل چقدر است، گل‌فروش!؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گل‌فروش تبسمی کرد و گفت: کوتاه... خیلی کوتاه.. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسیدم: ولی گل‌فروش!؟ این گل خیلی زیباست!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گل‌فروش که از ابتدا گل را نوازش می‌کرد، به نوازش گل ادامه داد و گفت: آری فرزندم.. من گل‌های زیادی دارم اما تقدیر این گل زیبای من همین است... و این چیزی از گل بودنش در میان گل‌ها برایم کم نمی‌کند... برای من که او را خلق کردم و پروردگار او بودم... فرزندم.. شیرینی این گل‌های زیبا به طول عمرشان نیست، به همین موهبتی است که سخاوتمندانه با حضورشان تقدیم‌ت می‌کنند... و این افتخار که میهمانت می‌کنند تا لحظه‌ای به تماشایشان بنشینی... آنگاه تا روزگار برجاست من شاد از این ضیافت بزرگ برای همگان قصه‌ها از موهبت حضورش خواهم گفت... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه گل‌فروش ادامه داد: فرزندم، می‌دانم دیروقت است... ولی حالا که تو هم به راز گل زیبای من پی بردی، اگر چند لحظه صبر کنی، غروب زیبایش را هم خواهی دید و آنگاه برای همیشه شیفته‌اش خواهی شد... &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;لحظاتی گذشت. گل زیبای گل‌فروش غروب کرد. گل‌فروش گل را در پارچه‌ای پیچید، آن را در صندوقچه‌ای گذاشت، درب آن را بست و از من خداحافظی کرد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و من مبهوت ِ این ضیافت و آکنده از شوق ملاقات آن گل زیبا و لبریز از هیبت و جلال آن گل‌فروش ِ حکیم، &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پای در خیابان گذاشتم و دیوانه‌وار به راه خود ادامه دادم... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2012/01/Gol.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;===&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;پ.ن: &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;این پست را تقدیم می‌کنم &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;به &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://ttalat.blogfa.com/post-25.aspx&quot;&gt;پسرخاله محمد و فرزانه خانم&lt;/a&gt;، &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;و نوگل زیبای‌شان؛ علی‌اکبر عزیزم؛ که چند روزی مهمان دنیای ما بود... &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 17:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای باد شرطه برخیز ... </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2011/11/Derakht1.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;درخت‌های گناه‌کار حیاط خانه ما 

&lt;p&gt;پای درخت‌های حیاط حسینیه ریختند &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگ‌های زرد پاییزی‌شان را &lt;/p&gt;
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;===&lt;br /&gt;
پ.ن: &lt;br /&gt;
  &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(153, 153, 153);&quot;&gt;جوانمرد گفت: خدايا چرا اين همه باخبرم مي‌كني از هر خار جهان و از هر خون 
جهان و از هر اندوهش&lt;br /&gt;
خدا گفت: جهان را در تو جا داده‌ام؛ زيرا جوانمرد نخواهي شد، مگر آن كه جهان‌مرد باشی.. &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D9%85_%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1_%D8%AA%D9%88&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;از : جوانمرد نام دیگر تو ، نوشته : عرفان نظرآهاری&quot;&gt;(+)&lt;/a&gt; &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 22:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روبان سیاه </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2011/11/DSC003860.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;

گاهی دلم برای کشتن خودم تنگ می‌شود &lt;p&gt;بالاخره یک بار &lt;/p&gt;&lt;p&gt;قبل از آنکه شستم خبردار شود خودم را می‌کشم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;===&lt;br /&gt;
پ.ن: &lt;br /&gt;شیخ را گفتند خرقه خویش بفروش، &lt;br /&gt;گفت اگر صیاد دام خود فروشد به چه چیز شکار کند؟ &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Mon, 21 Nov 2011 22:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگاری جوان بودیم </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2011/11/javani.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

سال آخر سطح اول که بودیم،از طرف مرکز مدیریت یک فرم فرستادند برای تکمیل 
مشخصات.میخواستند تا ته وجودمان را دربیاورند برای مصارف بعدی. میدانستند 
آن سال تمام شود دیگر دستشان بهمان نمیرسد. ده دوازده صفحه بود و کلا همان 
چیزهای نداشته ی مان را هم تخلیه اطلاعاتی میکرد. پر نکردم.چند روزی جلوی 
دفتردار آفتابی نشدم و پیچاندم فرم را.رفیق از ترس پر کرد.ولی آخرش زهرمان 
را ریختیم.صفحه ی آخرش یک جدول بود نوشته بود در چه زمینه ای مایل به 
همکاری هستید.از امام جماعت و امام جمعه داشت تا عقیدتی سیاسی و تدریس 
معارف در دانشگاه.زیر لیست اضافه کردیم ولی فقیه و بعد جلویش را تیک 
زدیم..‎.&lt;br /&gt;

&lt;a href=&quot;http://www.google.com/buzz/114253675804954798128/dho9fqVMbkG?authuser=0&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;TalabeZed,ZeddeTalabe,GooglePlus&quot;&gt;+ منبع: طلبه‌ضد،ضدطلبه &lt;/a&gt;

&lt;/div&gt;

&lt;div style=&quot;text-align: left; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;  &lt;a href=&quot;http://mahdibedashti.blogfa.com/posts/&quot; target=&quot;_self&quot;&gt;آرشیو&lt;/a&gt; | &lt;a title=&quot;پروفایل&quot; target=&quot;_self&quot; href=&quot;http://www.google.com/profiles/mahdibedashti&quot;&gt;(م.ا.ب)&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;





&lt;p style=&quot;text-align: center; margin-top: 7px; margin-bottom: 0px;&quot;&gt;
&lt;a style=&quot;color: rgb(255, 255, 255); background-color: rgb(255, 102, 0);&quot; href=&quot;http://mahdibedashti.blogfa.com/rss.aspx&quot;&gt; &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 20:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افتاده بود توی چاه. صبح‌های جمعه می‌آمد بالای چاه برایش گریه می‌کرد </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2011/10/chah.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

«کمک»&lt;br /&gt;رئیس قافله افتاده بود توی چاه. صبحهای جمعه می آمد می نشست بالای چاه برایش گریه میکرد. &lt;br /&gt;+ 

&lt;a href=&quot;http://mobini.blogfa.com/post-137.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;Mohammad Mobini, Moshtarake Morede Nazar&quot;&gt;محمد مبینی، وبلاگ مشترک مورد نظر &lt;/a&gt;

&lt;/div&gt;

&lt;div style=&quot;text-align: left; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;  &lt;a href=&quot;http://mahdibedashti.blogfa.com/posts/&quot; target=&quot;_self&quot;&gt;آرشیو&lt;/a&gt; | &lt;a title=&quot;پروفایل&quot; target=&quot;_self&quot; href=&quot;http://www.google.com/profiles/mahdibedashti&quot;&gt;(م.ا.ب)&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Oct 2011 18:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند نفر با چوب‌پر کتکم می‌زنند </title>
<link>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://mahdibedashti.ir/wp-content/uploads/2011/10/emamreza3.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

میان این همه صحن که داری گم می شوم.&lt;br /&gt;پاری اوقات فکر می کنم چقدر دوستت دارم،&lt;br /&gt;پاری اوقات نه!&lt;br /&gt;ولی صحن های تو را دوست دارم!&lt;br /&gt;هر کدام برای خودش بویی می دهد&lt;br /&gt;و هیچ کدام بوی تو را نمی دهند...&lt;br /&gt;پوزه‌ام رابه زمین می‌مالم که تو را بو بکشم!&lt;br /&gt;رواق به رواق ، فرش به فرش...&lt;br /&gt;باران تمام بدنم را خیس کرده&lt;br /&gt;پاک نمی شوم&lt;br /&gt;همه جا را نجس می کنم... &lt;br /&gt;چند نفر با چوب پر کتکم می زنند.&lt;br /&gt;نگاه شان کن!&lt;br /&gt;تو رو خدا نگاه شان کن!&lt;br /&gt;حتی نمی گذارند روی فرش ها بخوابم..!&lt;br /&gt;یعنی نمی فهمند من از راه دور آمده ام ؟&lt;br /&gt;مدام می‌گویند دوربین‌ها تو را کنترل می‌کنند&lt;br /&gt;غلط می‌کنند قربان این دوربین‌ها! &lt;br /&gt;اشتباه می‌کنند!&lt;br /&gt;از وقتی سگ شدم پاچه‌ی همه را می‌گیرم&lt;br /&gt;سگ بدی هستم... نه؟&lt;br /&gt;پدر ژپتو پینوکیو را آدم کرد!&lt;br /&gt;ای شاه!&lt;br /&gt;تو هر چه خواهی کن!&lt;br /&gt;من همیشه دمم را برایت تکان خواهم داد... 

&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mahdibedashti.blogfa.com/&quot;&gt; &lt;/a&gt;

&lt;/div&gt;

&lt;div style=&quot;text-align: left; color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;  &lt;a href=&quot;http://mahdibedashti.blogfa.com/posts/&quot; target=&quot;_self&quot;&gt;آرشیو&lt;/a&gt; | &lt;a title=&quot;پروفایل&quot; target=&quot;_self&quot; href=&quot;http://www.google.com/profiles/mahdibedashti&quot;&gt;(م.ا.ب)&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2011 19:03:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mahdibedashti</dc:creator>
<guid>http://mahdibedashti.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

